امروز دیرتر ازهمیشه بیدارشدم آخه دیشب مهمون داشتیم
بعدازظهریه سر رفتم سرخاک آقاجونم خیلی دلم براش تنگ شده
نشستم سرمزارش وگریه کردم ازش خواستم برام دعاکنه آخه میگن دعای مرده ها زودقبول میشه
نمیدونم چرا وقتی پیشش بودم نمیتونستم ازش دل بکنم و برگردم خونه
ای کاش نمرده بود و باهاش درد دل میکردم
آخه آقاجونم یه زمانی عاشق بود عشق اونم بهش خیانت کرده بود
قربونش برم ای کاش بود و دستای چروکیدش رو میبوسیدم
خیلی دلم براش میسوزه آخه به خاطر عشقش مرد
ای کاش منم تموم کنم
خسته شدم دلم گرفته
کسی نیست که دستمو بگیره وکمکم کنه
خدایا خودت به دادم برس
شرمنده که دیراومدم آخه چندروز بود گرفتار بودم
نمیدونم ازکجاشروع کنم اما این چندروزتعطیلی خیلی برام بدبود دلم میخواد همیشه کلاس داشته باشم ونیام خونه ولی نمیشه که فقط هفته ای سه بار میرم
روزای تعطیلی بدجوردلم میگیره
چندروزی هم هست که مریمم مشغوله امتحانات دانشگاهشه اونم ازم غافله البته بهش حق میدم اونم خیلی مشکل داره
خیلی بیقرار شدم نمیدونم چیکارکنم همش گریه هرچقدرم گریه میکنم خالی نمیشم بازم دلم پره
شاید به این دلیل که تا به حال نتونستم حرف دلمو حتی به عزیزانم بگم یاحتی نتونستم بشینم پیش یکی و زار زار گریه کنم
خیلی به تنهایی عادت کردم ازشلوغی بیزارم دلم نمیخواد توجمع باشم فقط دوس دارم تنهاباشم
یادمه یه جاخوندم همیشه گذشته هاروببخش وبه آینده امیدوارباش
چطورمیتونم گذشته روببخشم یا فراموش کنم درحالی که گذشته ی من پر از درد وغمه
چطورمیتونم به آینده امیدوارباشم درحالی که آینده ی من مبهمه من انگار رو هوا معلقم
نمیدونم واسه چی به دنیا اومدم وبه کجا میرم وخواهم رفت
دوستای گلم توروخدا برام دعاکنین خیلی وقته که روی خوشی روندیدم خیلی وقته که دیگه نمیخندم
برام دعاکنین یه مشکلی دارم اگه حل بشه شادی دوباره میادطرفم
شمافقط برام دعاکنین اگه قبول بشه به همتون میگم مشکلم چی بود
خیلی دوستتون دارم
میدونستم دنیایی که میام بروفق مراد من نیست
قبل ازاینکه بیام به این دنیا خدابهم گفت:جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باتوام توتنها نیستی
دروجودت عشق میذارم که بگذری
قلب میدهم که جابدهی
اشک میدهم که همراهیت کند
ومرگ میدهم که بدانی برمیگردی پیش خودم
گفتم نمیروم گفت:برو دنیا منتظرتوست
وحالا امروز نه فردا ۱۹سال ازآن روزها میگذرد
وچندماه پیش تولدم بود اما من دوس داشتم روز مرگم میبود من دوست دارم برگردم پیش خدا...
میخواهم دلتنگی هایم را به دست قاصدکها بسپارم
میدانم آنها به سوی تو می آیندتا حدیث عشق را برایشان زمزمه کنی
میخواهم غصه هایم را درگوش آسمان نجوا کنم
هرچند میدانم دل آسمان خواهدگرفت وگواهش اشکهای پاک ابرخواهد بود
میخواهم به کنارم بیایی
هرچند لحظه ی کوتاه تابا چشمهای بارانی ام به استقبالت بیایم
وتو ازچشمهایم حرفهی ناگفته دلم را بخوانی
یه مدتیه حالم اصلا خوش نیست
نمیتونم حرف دلمو به کسی بگم
دیروز با مامان دعوام شد هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم
وای که چه کار اشتباهی کردم
من همیشه اشتباه میکنم و بعدش پشیمون میشم
میخواستم برم جایی نذاشت برم باهاش دعوا کردم باهم قهریم
با داداش هم حرف نمیزنم اونم دیروز حالمو بدجور گرفت
نمیدونم به کی پناه ببرم
مریم تنها پناهمه اونم که سرش خیلی شلوغه خودش هزارتا مشکل بدتر ازمن داره
تو این همه سال نتونستم با مامان رابطه ی صمیمی داشته باشم
یعنی خودش نخواسته
نمیگم مهربون نیست هرکاری برا من میکنه
فقط حرفامو نمیفهمه
نمیفهمه که من دارم داغون میشم و نمیتونم حتی یه آخ بگم
بابامم سرش به کار خودشه قربونش برم فقط شبها میبینمش
اونم اگه از اتاق بیرون بیام
اکثرا تو اتاقمم
شبا نمیتونم بخوابم تا صبح بیدار میمونم اما نمیتونم به خونوادم بگم
میتونم بگم اما دلم نمیخواد باگفتن اسباب ناراحتیشون بشم
نمیخوام یه مشکل دیگه به مشکلاشون اضافه کنم
این روزا خیلی بهم سخت میگذره
ای کاش...
قبلا خیلی ازخدا میخواستم که کارمو یه سره کنه و برا همیشه دارفانی روببندم
اما این روزا دیگه به فکر مرگ نیستم
فقط یه همدم خوب ندارم
نمیدونم چیکارکنم
خسته ام از این زندگی
از این زندگی تکراری
ازاین روزای تکراری....
اما من...
مریم بهترین گل تو زندگی منه که با وجودش میتونم زندگیمو ادامه بدم
واقعا بعضی آدما تو زندگی خیلی خوش بین هستن ای کاش من اونطوری بودم
بیشتر اوقات که تو اتاقم مطالعه میکنم
با خودم میگم ای کاش زندگی ما آدما هم مثل کتابا بود
درسته بعضی هاشون خیالییه
اما من غبطه میخورم به این که کاش تو زندگی من هم عشقی وجود داشت که از بین نمیرفت
میگن خدا یه چیزی رو که به آدم میده نعمته وقتی اونو از آدم میگیره حکمته
آخه چه حکمتی میتونه تو کارای خدا باشه
یه مدته که از خدا هم غافل شدم
احساس میکنم خدا هم دیگه دوسم نداره
احساس میکنم همه با من قهرن حتی خدا
نمیدونم چیکار کنم مسیر زندگیمو گم کردم
نمیدونم به کدوم راه میرم...
امروز میخوام از دلتنگی هام بگم
از وقتی گذاشت و رفت هر لحظه احساس تنهایی کردم یه شب نشد که بدون گریه به خواب برم بعد رفتنش کاخ آرزوهام یه دفعه فرو ریخت دنیامو از دست دادم
بدجور خودمو باخته بودم بدجور تنها شدم
اما این شکستم تجربه ای شد برا آیندم
خیلی تصمیما برا آیندم دارم
نمیخوام عشق و محبتمو پای مردی بریزم که نمیدونم واقعا دوسم داره یا فقط به ظاهر میخواد ادعای عاشقی کنه
خیلی خسته ام از از این دنیا از این آدما که هر لحظه یه رنگن
همیشه یاد گرفته بودم که دنیا و آدماشو زیبا ببینم اما حالا میبینم که بعضی ها ارزشش رو ندارن
راستی تو این گیر و دار یه خواهر مهربون پیدا کردم اسمش مریمه خیلی نازه
اونقدر مهربونه که دیگه احساس کمبود محبت نمیکنم
دیگه تنها نیستم مریم هر لحظه با منه
مریم خیلی درکم میکنه چون خودش....
از وقتی پیداش کردم دیگه شب و روز ندارم همه چیز من شده مریم خیلی دوسش دارم
اگه یه روزی ترکم کنه نمیدونم چه بلایی به سرم میاد
دیگه عشق رو صدا نمیزنم منی که عاشق بودم منی که وفا رسم زندگیم بود با من اینطوری رفتار شد
دیگه نمیخوام طعمه ی پسری بشم
میخوام واسه خودم زندگی کنم واسه کسی عشق بورزم که واقعا ارزشش رو داشته باشه هیچ فرقی نمیکنه چه پسر باشه چه دختر
شرمنده که سرتونو درد آوردم
خواستم با گفتن حرفام کمی سبک تر بشم
منتظر حضور سبز همه ی دوستای گلم هستم
شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید....
آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را
آموخته ام که هیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم
آموخته ام که انسانهای بزرگ هم اشتباه میکنند
آموخته ام که همیشه همیشه بخندم
آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند
آموخته ام که به انسانها مانند سکوی پرتاب نگاه کنم
آموخته ام که هرگاه ترسیده باشم یا شکست خورده باشم
آموخته ام که غرور انسانها را هرگز نشکنم
آموخته ام که هرگز وابسته ی کسی نباشم
آموخته ام که زمان زیادی است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم
آموخته ام که یا تو رفتارت را کنترل میکنی یا رفتار تورا کنترل میکند
آموخته ام که گاهی اوقات از کسانی که انتظار دارم در هنگام شکست مرا یاری کنند سخت ترین ضربه را خواهم خورد
آموخته ام که گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظلم و ستم کارم باشد
آموخته ام که زندگی را از طبیعت بیاموزم
چون بید متواضع باشم
چون سرو راست قامت مثل صنوبر صبور مثل بلوط مقاوم مثل رود روان مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشم
آموخته ام که اگر مایلم پیام عشق را بشنوم خود نیز بایستی آن را ارسال کنم
با سلاماینجانب هستی 19 ساله میخواهم از دلتنگی هایم بگویم شاید با نوشتن کمی سبک تر شومباتشکرازحضورتان